تبليغاتX
داستان کوتاه

داستان کوتاه

داستانهای کوتاه

آرزوهای زری

 

خانه ی پدری زری در کاشان در محله ای بنام   پنجه شاه واقع شده بود. اطاق ها ی نشیمن   بهم راه داشت و قالیهای زیبای بته جقه ای  زیبایی ان ها را دو جندان میکرد.  اطراف اطاقها با پشتی های مخمل قرمز تزیین شده بود . وسط  حیاط خانه حوض اب مدروی  باماهی ها ی سرخ وزرد  نظر بیننده را بخود جلب میکرد وتلمبه ای جلوی حوض نصب شده بود  که به کمک آن اب را از چاه بیرون می کشیدند.

در چهار طرف حیاط باغچه ها ی مثلثی شکلی قرار داشت که درآنها گلهای شبو واطلسی  و درختهای انار کاشته  شده بود . خواهر زری هر روز صبح به  گلها و درختان اب میدادو قبل از طلوع افتاب  در آب حوض وضو میگرفت و نماز  می خواند.

 در  دو طرف حیاط  یک زیر زمین  بود با بادگیر های مشبک و کوره ها یی که هوارا خنک نگاه میداشتند.  در تابستان وقتی هوا گرم میشد همه ی اهل خانواده به انجا نقل مکان میکردند.

 در مجاورت منزل زری مغازه ی  حلبی ساز ی بود و حلبی ساز اغلب  پسرش را هم با خودش به مغازه می اورد که شغل پدر را یاد بگیرد.

 زری در سن ۵ سالگی خیلی دلش ریسه میرفت که با اصغر پسر حلبی ساز که همس او بود بازی کند. اما پدرش موافق نبود و بهمین جهت پاسبانی را مامور کرده بود که در ازای دریافت روزانه ۵ ریال مانع امدن زری به خیابان شود.

آفتاب که غروب میکرد زری با شوق و ذوق در خانه را باز می کرد تا  بسراغ اصغر برود  و با او بازی کند ویا از عطاری روبروی منزل تمبر هندی و قراقورت بخرد اما وقتی  در را باز میکرد پاسبان بلندقد و لاغر اندام و رنگ  پریده ای را میدید که با قیافه ا ی عبوس و اعتراض امیز  به بطرف او می اید.

 نفسش بند می امد در را محکم می بست و دوان دوان بطرف کوره هایی که در زیرزمین بود میرفت و در انجا قایم میشد.

 هنگامیکه شش سال بیشتر نداشت مادرش تصمیم گرفت اورا که  اخرین فرزند خانواده  و ته تغاری بود  با خودش به زیارت کربلا ببرد.زری  از خوشحالی در پوست نمی گنجید و روی پابش بند نمیشد. چند روز بعد  روسری گلدار سیرکش را بسرکرد و بهمراه مادرش به عکاس خانه ی شباهنگ رفت.  عکاس باشی او را   روی صندلی کمی جا بجا کرد و یک عکس شش در چهار از او گرفت .همه ی مقدمات سفر فراهم شد اما روزی  مادر ش به او گفت  که سفر به کربلاقدغن شده است .

زری با شنیدن این خبر شب تا صبح زیر لحاف هق هق گریه کرد بطوریکه صبح  که از خواب برخاست چشمانش از گریه سرخ شده بود. اوهروقت تنها میماند بالشی را بغل میکرد روی نیمکت خانه می نشست و نیمکت را تکان میداد  وبا کودکش  به مسافرت میرفت و گاهی هم  اورا پیش پیش میکرد تا خوابش ببرد.

 چندی بعد زری پدرش را که ازبیماری مهلکی رنج میبرد از دست داد. مراسم سوگواری در منزل پدری زری  برگزار شد . او در سن  6 و نیم  سالگی نمی توانست بفهمد که این مراسم برای چیست کسی هم به او  توضیحی درین مورد نداده بود.فقط میدید که افراد زیادی  با لباس سیاه در رفت و امد هستندو بعضی  زنها گریه می کنند و زبر چادر  بسینه می کوبند. و  بعضی ها هم  مشغول خوردن حلوا و خرما هستندو عذرا خدمتکار  منزل به مهمانان   چای و قهوه  تعارف می کند.

 عذرا خدمتکاری کوتوله و مهربان بود . او سالهای مدیدی در آن خانه خدمت کرده و تقریبا جزو افراد خانواده بحساب می امد. هر روزخانه را آب و جارو میکرد و مایحتاج خانه را میخرید و در مقابل  حقوق کمی دریافت میداشت. او برای سلامتی خانواده  ی زری به امامزاده میرفت و برایشان دعا میکرد.

 زری بعد از مرگ پدر   باتفاق  مادر و خواهرانش به باغ مجاور که پدرش انرا نیمه تمام  گذاشت   نقل مکان کردند . مادر زری با زحمت و رنج بسیار   ساختمان باغ را  بپایان  رسانید و برای کمک به  امرار معاش  خانواده خانه  ی قبلی را به اقا ی ازاد رئیس دخانیات کاشان اجاره داد.

آقای ازاد مردی کوتاه قد خوش مشرب و شوخ طبع بود . به شکار حیوانات و جمع اوری قالیچه های نفیس کاشان بسیار علاقه داشت و با خواهرش فاطمه خانم زندگی میکرد.

 اقای ازاد. تابستانها زری وخواهرانش را  به قمصر که دهکده ای خوش اب و هوا در اطراف کاشان است  میبرد و در انجا بیشتر اوقات  با انها ورق بازی میکرد. اما چون زری از همه ی خواهرانش کوچکتر بود او را در بازی شرکت نمیدادند   ولی  زری عاشق بازی بود و برای انکه انها را قانع کند که میتواند خوب بازی کند به انها میگفت که بازی را  آب آب است.

 بعد از مدتی ماموریت اقای ازاد در کاشان به پایان رسید و به شهر دیگری نقل مکان کرد. مستاجر بعدی اقای دکتر روحانی  رئیس بانک کشاورزی کاشان بود. اقای روحانی 4  فرزند داشت بنامهای سوسن ، ساسان ، سامان و سیمین. سوسن دختر ارام و مهربانی بود و به زری بافتنی یاد می داد و به او میگفت  چگونه نخ را به میل بیاندازد وچگونه یک رج از زیر و یک رج از رو  ببافد. سامان  هم که همسن  زری بود  با او در حیاط خانه  قایم موشک  و یه قل دو قل بازی  میکرد.

 خانواده ی روحانی بدلیل اینکه  مسلمان نبودند  بسیار مورد ازار و اذیت افراد محل قرار میگرفتند و  بعضی اوقات  دکاندارها سنگ در منزلشان  میانداختند.

 وقتی عید فرا میرسید وطبیعت تجدید حیات میکرد  مادر زری سفره ی هفت سین میچید و ماهی های قرمز خوشرنگ حوض را در تنگ بلور سر سفره ی هفت سین می گذاشت .افراد فامیل برای تبریک  عید به دیدن مادر زری می امدند  و به  زری عیدی میدادند .او عیدیهایش   را که  بیشتر اسکناسهای نوبود  در یک چمدان کوچک قهوه ای رنگ می گذاشت و تصمیم داشت با  آن پولها یک سه چرخه که خیلی وقت بود ارزوی انرا در سرش میپرورانید  بخرد.

 

 در یک صبح  زیبای بهاری هنگامیکه خورشید تازه طلوع کرده بود و نسیم خنکی میوزید باشوق و ذوقی کودکانه  از خواب برخاست ازپشه بند بیرون امدو به سراغ  عیدیها یش  رفت. در چمدان را به اهستگی باز کرد. ناگهان متوچه شد که عیدیها در چمدان نیست.  از تعجب انگشت بدهانش گزیدواشگ از چشمانش سرازیر شد . اشگهایش را با نوک انگشتانش پاک کرد ، به سراغ خدمتکار رفت و  ماجری را برایش تعریف کرد . خدمتکار گفت  حتما شب قبل  موش انها را خورده است. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 17:31  توسط شکوه   | 

                                                             دختر چهارم

شیرین در سن 13 سالگی در یکی از شهرهای مرکزی ایران با مردی  سی ساله بنام جلال ازدواج می کند . بعد از چندین سال زندگی مشترک می فهمد که شوهرش صاحب بچه نمی شود. شیرین  نگران شده و برای خلاصی از شوهر مهریه ی خود را تمام و کمال به  او می بخشد و طلاق می گیرد.

او برای یافتن شوهر مناسب  دست به کار شده و بنزد  منیر خانم دلال میرود.  منیر خانم مردی 45 ساله، خوش قیافه ، وبلند قامت  بنام علی  را به او معرفی می کند و قرار می گذارد که هردوی آنها به ابتدای بازار بیایند و اگر علی شیرین را پسند کرد با هم عروسی کنند.  شیرین از خوشحالی در پوست نمی گنجد ،به سراغ جعبه ی ارایش خود در طاقچه ی اطاقش میرود ،سرمه به چشمانش کشیده ،  سرخاب میمالد  وسپس  چادر کرب گلداری را که مادرش از سفر مکه برایش سوغات اورده و تبرک دارد بسر می کند رویش را  میگیرد و با شتاب راهی بازار میشود.

دم غروب آفتاب  است ،  باد خنکی میوزد . علی در حالیکه  کت و شلوار سرمه ای خوشرنگی پوشیده  ،  فکل کراواتی زده و تسبیحی را در دست میچرخاند به ابتدای بازا ر میرسد. با نشانی هایی که منیر خانم  به او داده شیرین را شناسایی می کند. نگاهی به مچ پای او می اندازد  و موافقت خود را برای عروسی با او به منیره خانم اعلام می کند.

 

مراسم  بله بران و عروسی در یک بعداز ظهر گرم وسوزان  تابستان در منزل  عروس برگزار میشود . بتول خانم که از اقوام نزدیک  شیرین است برای شگون زندگیشان بالای سر انها قند می سابد و ناهید خانم خواهرش، پارچه ای را با سوزن و نخ می دوزد تا زبان مادر شوهر کوتاه شود. مدعوین هلهله می کنند و همسایه ها برای دیدن مراسم عقد و عروسی در بالای پشت بام از سرو کول همدیگر بالا میروند.

 

چندی میگذرد شیرین وعلی در یکی از محله های قدیمی شهر  در خانه ی شخصی شوهرش زندگی آرامی  را در کنار یکدیگر  اغاز می کنند. اما بعد از گذشت یکی دو سال شیرین می فهمد که اینبار اوست که باردار نمی شود. به یکباره تمام  دنیا پیش رویش سیاه شده دست بدامان امام رضا  میشود و نذر می کند  که اگر باردار شود سفره ی حضرت عباس بیاندازد ولی تلاش های او بی ثمر میماند و شیرین بچه دار نمی شود.

 عاقبت روزی  شوهرش به او می گوید تصمیم گرفته زنی را صیغه کند تا صاحب فرزندی بشوند . شیرین  رنگ از رویش میپرد و انگار دنیا روی سرش خراب میشود. با توصیه ی یکی از اقوام تصمیم میگیرد برای مداوا به تهران نزد دکتر صالح برود وعاقبت  بعد از چندین بار رفت و امد بین شهرستان زادگاهش و تهران و معالجات مداوم  باردارشده و به ارزوی دیرینه اش میرسد.

 شیرین به فاصله ی هر دو سال یکبار دختری زیبا و تر گل و ورگل سر خشت  بدنیا می اورد و صاحب سه فرزند دختر میشود.

 ولی او هم همانند بیشتر خانواده ها آرزو دارد فرزند پسرداشته باشد. روزی یکی از دوستانش به او می گوید اگر بین هر بارداری چهار سال فاصله بیاندازد پسر بدنیا خواهد اورد و او هم همین کار را می کند و اینبار بعد از گذشت چهار سال حامله میشود

اما دست برقضا ایندفعه هم دختر بدنیا می اورد.شوهرش  علی سعی می کند او را دلداری بدهد ولی با این وجود غمی جانکاه روی دل او سنگینی می کند.

بعد از گذشت ده سال شیرین شوهرش را که مبتلا به بیماری نا علاجی شده از دست میدهد. از آن به بعد دیگر هرگز شوهر اختیار  نمی کند و برای گذران زندگی خود و فرزندانش مجبور میشود بنگاه  تجاری شوهرش را به  میرزا محمود و مشهدی عباس  که کارمندان  بنگاه بودند کرایه بدهد زیرا خود بدلیل زن بودن  مجاز نیست  که چنین مسولیتی را بپذیرد. فرزند  پسر هم ندارد که مسولیت بنگاه را  بعد از چندی  به او واگذار کند.

شیرین چهار دخترش را به تنهایی و با رنج و مشقت  زیادی بزرگ کرده و به ثمر میرساند

و در واقع زندگی و جوانی  خویش را وقف  اسایش انها میکند. دخترانش بقدری برایش عزیز و دردانه  بودند که گاهی اوقات بعضی از نزدیکان به شوخی و تمسخر به او می گفتند :« انگار که اسمون سوراخ شده و این چهار دختر از انجا  به پایین افتاده اند».

 

سه دختر شیرین بنامهای  فاطمه، اعظم و زهرا در سنین 14 و 16 و 17 سالگی برسم انزمان  ازدواج می کنند وهم اکنون خوشبخت و کامروا هستند.

 

دختر چهارمی،  صدیقه  بعد از پایان تحصیلات متوسطه  وارد دانشگاه شده  تحصیلات  عالی خود را به اتمام میرساند ودر حین تحصیل ازدواج می کند و تشکلیل خانواده میدهد و صاحب دو فرزند پسر میشود.

وی اکنون شاعر ، مترجم، نویسنده و یکی از فعالان حقوق زن  است.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 17:18  توسط شکوه   |